X
تبلیغات
عصفور؛حکایت یک جوان بالدار
عصفور؛حکایت یک جوان بالدار

توی این عکس خیلی نوسال بودم. هنوز زلفم مثل ریش بَلال بوده. تُنُک و کم پشت. مثل حالا نبوده که جنگل مولاست. خیلی فرق کرده ام. تو هم خیلی فرق کرده ای. چشمت عین قدیم سو ندارد. تویی که رد پای مورچه را از کف کاسه ی چینی برمیداشتی حالا عینکْ لازمی. یک چیزی را می دانستی؟ اینکه اگر تکرار چیز بدی بود الرحمن هیچوقت عروس کتاب خدا نمی شد. تو تکراری ترین قیافه ای که من کل یوم بیشتر عاشقش می شوم. از من راضی باش. نمی خواهم فکر کنی به تنور یخ، نان بسته ای. هر چند همین هم برای توی عاشق توفیر نمی کند. اگر جنت به فراخور زحمت، حکماً مادرها فئودال های بهشتند. روزت مبارک

یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 | 1:25 | محسن رضوانی |

شما که باشید نمی شود فحش درشت و لیچار آبدار حواله ی شان کنیم. باید مرافعه ی تمیز انجام داد. توی این سی و اندی سال، اگر عوض این "مرده باد زنده باد" ها، چهار تا فحش پدرمادر دار و پر زور، عربده می کردیم و جای "مشت محکمی بر دهان"، آبگاه و اسافل اعضایشان را نشانه می رفتیم، کار جهان به اینجا نمی کشید. دست الباقی جماعت نسوان را بگیر،امسال را در همین محله ی خودمان راهپیمایی کن بلکه شخصا غائله را فیصله بدهم.

ضمنا، شما که چشمانت در استعمار گری و انحصارطلبی، روی دشمنان این ممالک محروسه را سفید کرده، شما لطفا شعار نده

دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392 | 23:53 | محسن رضوانی |

فکریِ این توهماتم که مثلا اگر عاشقی شغل بود من الان چقدر سابقه ی بیمه داشتم؛ چقدر مواجب ماهانه؛ چقدر اضافه کار؛ چقدر عواید ریز و درشت باستثنای حق عائله مندی بانضمام کلّی مرخصیِ نرفته.

 اگر عاشقی شغل بود چه ترقّی و ترفیع هایی به دوسیه ام سنجاق می شد. حکماً هرسال هم نخست وزیر برای دادن جایزه ی کارمند نمونه دعوتم می کرد و من هم هر نوبه از سر خجالت و حیا- مراسم شان را می پیچاندم.

اگر عاشقی شغل بود علیرغم سختی کار- دلم بازنشستگی را گردن نمی گرفت. قبل اینکه حکمم را توقیع کنند یک پنجشنبه بعدازظهر، خودم را توی موتورخانه ی اداره حلقاویز می کردم.

الف بچه بودم عاشقت شدم. دارم دال بچه می شوم شازده! برگرد

جمعه سیزدهم دی 1392 | 1:4 | محسن رضوانی |

زیر دیگ آتش ست، زیر آدمیزاد حرف. دور سوغاتی خریدن را قلم بکش شازده! بی خیال توقع مردم. نهایتاً از همین قماش فروش های پاچنار، چند طاقه کلوکه و قدک نخی می خری، قواره گز می کنی جای سوغاتی.

مراقب معده و مزاجت باش غثیون دامنگیرت نشود. این وهابی ها عقل معتنابهی ندارند ؛ مثل ابوطالبِ حسین آقا اردکانی گردنت را می زنند.

اگر از حال من می پرسی معمولی ام. سوای دلتنگی... . محله هم خوب است. ایل و تبارت کوچه را قرق کرده، طاق و ریسه بسته اند. خوش داشتم پای رسیدنت خونی بریزم و چیزی بسمل کنم... نشد. دریغ از یک پاپاسی. عجالتا می خواهم بی خیال حرف مردم، پیش پایت کنسرو ماهی باز کنم.

آب زمزم زیاد بخور. من را هم دعا کن

شنبه بیست و هفتم مهر 1392 | 19:23 | محسن رضوانی |

به شعرا بگو انقدر در ستایش بهار، آگراندیسمان نکنند شازده!... دیده ایم. گل و بلبل و شکوه و شکوفه اش سر جمع، به یک غروب خیس و خشدارِ پاییز نمی رسد. به یک پیاله باقالی گلپری که با عشقت بخوری.

به طبیب نما ها بگو سپلشک. عشق مرض روانی نیست که برایش دوا بپیچند. خیلی هنر دارند شربت بیماری فرهاد را شیرین کنند. نسخه های اینچنینی را نباید توی دفترچه نوشت. باید رولی منتشر کرد عوض کاغذ مبال استفاده کنیم.

به عرفا بگو برای عاشق ها دعا کنند . عشق، امتحان فوق الطاقه ای است. بگو دعا کنند پله ی ترقی ما به اعلی علیین باشد نه تخته ی دایو مان به اسفل السافلین.

به سر و کله ات بگو پیدا شوند شازده! کجایی این همه مدت؟

چهارشنبه دهم مهر 1392 | 1:11 | محسن رضوانی |
به بهانه ی اول ذیقعده... به خواهرای دنیا و خواهرِ نداشته ام


هرگز کسـی جاشو نمیگیره

مادر نگین و گـوهر خونه س

با این همه، خــواهر برای ما

یه رونوشت از مادر خونه س

 

هرکی که خواهر داره می فهمه

هرکی که خواهر داره می دونه

مادر اگه «سـلطان غم » باشه

خـــواهر «وزیر اعــظمِ » اونه

 

یه درد دل هایی تو دنیا هس

حتی نمیشه پیش مادر گـف

یه درد دل های بزرگــی که

تنها باید تو گوش خواهر گف

 

وقتی عروســـی می کنه انگار

یه تیکه از قلبــت جدا کردن

با اینکه میخندی ولی چشمات

دنبال جای گریه می گـردن

 

عین زلال حـــوض، یکرنگن

عین گــُلای نسترن، حساس

تو سرد و گرم زندگـی هامون

تلطیف خونه کار خواهر هاس

 

خوب و قشنگ و ترد و بارونی

مث بهــــارن مث پـــاییزن

وقتی بــرادر میره ســـربازی

دلتنگ میشـن اشک میریزن

 

هرکی که خواهر داره می فهمه

هرکی که خواهر داره می دونه

مادر اگه «ســلطان غم » باشه

خواهر «وزیر اعظــــمِ » اونه

شنبه شانزدهم شهریور 1392 | 7:50 | محسن رضوانی |
قرص کن دلم را رفیق! دل قرص، سرمایه ست. دل قرص، دواست. آسپرینْ بچه و نعناع و اسمارتیزش هم دواست. منتها جوشان نکن. جوشان جوگیرست. جوگیر و افندی پیزی.هرچقدر بخواهی هارت و پورت دارد. باد کله اش که بخوابد جوش و خروش از سرش میفتد. بعد می بینی نصف لیوان هم نیست. خوش ندارم این شبها که پیش توام، این با تو شنا کردن ها جوگیرم کند. اگر بنا به حل شدن است بدون شالاپ و شولوپ حلّم کن. دلم را قرص کن رفیق! قرص نعناع... قرص کارکن

چهارشنبه نهم مرداد 1392 | 16:20 | محسن رضوانی |

اینکه افطار و سحر ، خودت را بسته ای به خاکشیر، خوبست. می طلبد. منتها التفات کن که خاکشیر، پلوی مزعفر حرم نیست که نشسته باشند پاک کرده باشند. یک سیرش یک خروار خرده شن دارد. شستن اش هم از هر ننه قمری ساخته نیست. چیزی شبیه منِ داغان. با سیاهه ای از اخلاق گند و گناه گُنده. حالا خودت می دانی. یا حسابی بشورمان؛ یا یخمال مان کن و چشم بسته سربکش

زیاده جسارتست

سه شنبه یکم مرداد 1392 | 18:20 | محسن رضوانی |

سالیانی که ابوالحسن صبا و بدیع زاده و الباقی موزیکانچی های ایرانی به حلب می رفتند و ترانه و تصنیفات شان را در استودیوی "صبحی رضوانِ" خدابیامرز ثبت و ضبط می کردند، حال شهر مثل حالا بد نبود. عقرب جرّار نداشت. مار غاشیه نداشت. مردم گوشه ی خیابانِ ابوالعلای معرّی، لم می دادند، قهوه می خوردند، تنباکوی عجمی می کشیدند و ترانه های بدیع زاده را -هرچند نمی فهمیدند- از روی صفحه های آلمانی گوش می کردند. حالا حلب- اصفهان جهان عرب و پایتخت عشق و طرب- حال ندار است. برایش دعا کنید

چهارشنبه پنجم تیر 1392 | 1:50 | محسن رضوانی |

نقلِ کمبود امکانات نیست کریم آقا! بحث گُمبود امکاناتست. و إلّا با همین ماشین ریش تراش روسی هم می شود مسافر کشید. همچنانکه مجیدِ خاله کرد. یا از همین سئله ی کفترها هم می توان کاربری تجاری گرفت. همچنانکه ممّد سلطنت خانوم نشان داد.

متصل از این شاخه به آن شاخه نشو.یکروز فروش سی دی، یکروز گلد کوئست، یکروز واردات تمرهندی، حالا هم که بند کرده ای به موزیک. عمراً جلیل شهناز نمی شوی. ضمن اینکه با این انگشت های کت و کلفت توکه هرکدام بقاعده ی یک جوجه خیار است نمی توان تارزن قابلی شد. عوضش می شود مشق بوکس کرد و مدال گرفت و سر از شورای شهر و مجالس بلدیه درآورد.

از این شاخه به آن شاخه نشو کریم آقا! یعنی پرنده نباش...پزنده باش

پزنده اگر پزنده باشد، از سیرابی هم هزار و یک رقم مربّا ردیف می کند

جمعه سی و یکم خرداد 1392 | 22:47 | محسن رضوانی |

غنچه نشسته ام کنج باغْطوطی، روبروی گنبذْقبّه ی سیدالکریم، فکریِ امواتی هستم که سینه ی اینجا، یک لاقبا و به پهلو، درازکش شده اند. امواتی که روی لوح و لحد اغلب شان، عادتاً با خط نستعلی قُلی، ابیاتی را قلمی کرده اند که فلان به فلانت ای روزگار!

لیلة الرغائب بود شازده! مظان استجابت آرزو. رضا نشو آرزویت را به گور ببرم. تا دست روزگار گره ی کراواتم را سفت نکرده، تا به مرگ مفاجا دُم سیخ نکرده ام برگرد.

اینجا هوا خوب نیست

 

جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392 | 17:58 | محسن رضوانی |

از همان ابتدا که این کامپیوتر ذغالی را از دم قسط- برداشتم، تا همین حالیه، دست به فوتوی پس زمینه اش نزدم. دیلینگ دیلینگ این گوشی هم، همان نسخه ی کمپانی ست. اساساً به دیفالت، وفادارم؛ وفادار و معتقد. تنها جایی که عدول می کنم در همین مکتوبه نگاری هاست. قلمِ دیفالت، چیز دیگریست. من اما با اینکه "بی زر"م- نامه ها را با "بی نازنین" می نویسم. بلکم گوشه ای از دامنه ی تنهایی ما دستت بیاید.

شازده جان! عرّ و تیز عاشقانه نمی کنم. باورکن مهر تو، دیفالت این قلب صاحاب مرده است. قلب هم که می دانی؛ سبزه ی عید نیست که سیزدهم بگذاری روی کاپوت اتول، بزنی به جاده. درِ مسجدست. نه کندنی؛ نه سوزاندنی.

سال تحویل یادم کن

چهارشنبه سی ام اسفند 1391 | 2:20 | محسن رضوانی |

شراکت با هر تخم نابسم اللهی، عاقبتش می شود همین. نقل من و تورج، حکایت کار کردن خر بود و خوردن یابو. گول دک و پز و کراواتش را خوردم و اینکه به هر حال با خاندان شما خط و ربط فامیلی دارد. از همان بادی امر، اگر می دانستم منظورش از طرح های سودآور اقتصادی، یک مُشت ایده ی معدوی و کُنسه ی کشکی است، خرش نمی شدم. شراکت ما، شراکت دست راست و چپ بود. پلوخوردن ها را دست راست به عهده داشت، طهارت گرفتن ها را دست چپ. مایه و محل و کار از من بود، ژست های مدیریتی و قر دادن های پشت میز حجره، از او. آخرش هم که فلنگ را بست.

اگر غائله را نرسانده ام به آجان و آجان کشی، فقط محض خاطر شما بوده شازده! و الّا سمبه ام به قدر مایکفی پُر زور هست که طرفة العینی بیندازمش علفدونی، رَبّ و رُبّش را یاد کند.

حساب شما سواست. حساب تورج را خودم می رسم.

سه شنبه هشتم اسفند 1391 | 0:25 | محسن رضوانی |


جهان به جنگ گرفته زمامداران را

خروس بازی این پیر را تماشا کن


(آنندراج)

جمعه بیستم بهمن 1391 | 17:0 | محسن رضوانی |

عاشق دمدمی مزاج را باید کرد توی چرخ گوشت و فتیله درآورد. عاشقی را که با مهر معشوق، محبتش آمپر بچسباند و با قهرمعشوق، فروکش کند باید از ته، حلقاویز کرد. الحبّ لایزیده البرّ و لاینقصه الجفاء*. و الّا چه توفیری دارد با آبگرمکن کلنگی حمام ما که دم به دقیقه یا سرد میشود یا الو میگیرد و یک غسل دودقیقه ای را بقاعده ی دوساعت کوفت مان میکند! 

این روضه ها را نخواندم که دوسیه ی عاشقی را ببندی. گفتم نعمت و نقمت را کلّهم أجمعین و باهم شکر کنی. بی خیال عاشقی نشو. زندگی بدون عشق، امکانپذیر هست لکن دلپذیر نیست. عشق به نوعی، کُنده های درشت زندگی را خرد میکند. خرد و قابل هضم. غیر این باشد کأنّه خوردن جوجه و کوبیده ی نذری با قاشق های لاجون پلاستیکی، پیرت درمیاید. عشق، قاشق استیل است. همیشه همراهت داشته باش.

*یحیی بن معاذ(محاضرات الادباء راغب اصفهانی)

پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391 | 22:36 | محسن رضوانی |
 

به پیر، به پیغمبر، به این شیرین کام، به همین ردّ قمه، به کی قسم بخورم شازده؟! بخدا این وصله ها به ما نمی چسبد. یا خودت زاغ سیاه ما را چپکی چوب زده ای و توهم برداشته ای، یا این باجی مفتّش های محله، پیش تو پشت ما صفحه گذاشته اند و لاپورت شکمی داده اند.

چاکرت اساساً میانه ای با دودی جات و دخانیات ندارد. کلاف پیچ شد دوره ای که چپق چاق کردن و دودکشیدن برای خودش قدر و قربی داشت. حالیه، کأنّه آبنبات قیچی، شده است ملعبه ی دست اطفال و متاع جماعت بچه سال. شیره کجا، شیشه کجا! شکوه حُقّه ی ناصری کجا،سرنگ و هونگ این جوجه مفنگی های زهوار در رفته کجا! بناءً علی هذا، ما از دنیای اسرارآمیز نشئه جات، به همان چایی نبات ساده و خلال دندان پَر لب مان، بسنده کرده ایم و خیال همه رقم دخانیات را تو بگو اُشنو ویژه از سرمان درآورده ایم.

بعد التحریر: عارضم خدمت شازده که، عهد آن قزاق جوان، تریاک را که بین خلق الله، تُقس می کردند، دوباره سوخته اش را با قیمت بیشتر، از خودشان پس میگرفتند. بعضی اقلام، سوخته اش گران تر است. قدر دل ما را بدان.

سه شنبه سوم بهمن 1391 | 1:35 | محسن رضوانی |

   انقدر متّه به خشخاش نگذار آقا بیوک! یک اسم با مسمّا پیدا کن بگذار روی این طفل معصوم، قال قضیه را بکَن. سه هفته است این زبان بسته را از آسمانِ خدا،دانلود کرده اید، نافش هم چروکید و افتاد نامش امّا سجلّی نشد. وسواس های کشکی را بیخیال شو، تمایلات حزبی و گرایشات ملی مذهبی سابقت را هم فراموش کن. "عبدالخدا" و "عبدالأهورا" و " سورنا صالح "، بچه را انگشت نمای خلایق می کند.

قبول! اسم خوب گذاشتن،سنت است .اما اگر بنا بود به اسم و فامیل، اطوار و آتیه ی کسی تغییر کند روزگار مسعودسعدسلمان به آن فلاکت نمی افتاد.

با خاور خانم مشورت کن ،تا دیر نشده سر و ته این داستان کشدار را هم بیاور. 

راستی یک پیشنهاد: "شِوِرلِت" چطور است؟

جمعه هفدهم آذر 1391 | 17:16 | محسن رضوانی |

خدا که مثل الباقی نیست شازده! خدا که برایش فرقی نمی کند کَفَت پارکت باشد یا کارپِت. خدا نگاه می کند به دل آدم. اگر مثل عیدی سادات، مُهر علی خورده باشد تخت سینه ات، مِهرش را دوبله سوبله حواله ات می کند؛ و الّا فَلا. توفیر و تفاوتی هم برایش ندارد اسکناس ده تومانی باشی یا تراول پنجاهی. 

کمتر این کمترین رو اذیت کن

ازخدا یاد بگیر

شنبه سیزدهم آبان 1391 | 14:44 | محسن رضوانی |



خدا را شکر نه در اسلاف ما از این سیراب سلطون بازیها رواج داشته ، نه حالیه در قوم و خویش مان از این قسم لعبت ها پیدا می شود.این چند روزه را که محض تقویت رفوضه های محل،حساب و علم الاشیا بهشان می گفتم،بقاعده ی تمام عمرم ،ریخت و قیافه های هشت الهفت تماشا کردم. معلوم نیست نوخط ها و نوباجی های این عهد،در چه عوالمی سیر می کنند که این شکل و شمایل های مریخی را برای خودشان درست کرده اند.نمونه اش غزاله، صبیه ی همین آقاجمشید که پیکان آبی شورتی دارد.کلاس نهم است اما به قواره ی پیرزن های بلغاری آرایش می کند.لنز میشی ؛ عینک گربه ای ؛کاکل پرکلاغی ؛بینی زیر تیغ رفته ی خوکی و البته یک جفت گوشواره که آدم را یاد حلقه های آتشینی می اندازد که شیرهای مادرمرده از لای شان رد می شوند.این سیاهه را اضافه کن به اسم بامسمایش تا دستت بیاید که آقاجمشید عوض تولید دختر، سیرک راه انداخته است.

ریخت و قیافه مثل شعر است شازده.زورچپانی صنایع ادبی و به رخ کشی آرایه های لفظی، گند میزند به شعر.راستی!حال غزل ما چطور است؟


پانوشت:ریخت نگارشی واژه ی "رفوضه"،آگاهانه و در راستای تازیانه کردن واژه ی فرنگی refuse می باشد.
پنجشنبه سی ام شهریور 1391 | 17:47 | محسن رضوانی |

 

 با این نرخ های نجومی مرغ، فریدون هم رفت قاطیِ شان.بعد عمری عزوبت و عاشقی ،عیدفطر عروسی دارند. تنبانش را پهن کرده روی دیوار یکی از خودش خسیس تر.طوریکه پدرزنش به قاعده ی بلال،دندان طلا کاشته بیخ دهانش،آن وقت برای فریدون عوض حلقه نامزدی،قلاده ی مینیاتوری خریده اند.یک چیزی در مایه های واشر.پدرآمرزیده به عدد ریگ بیابان هم برایش مهریه بریده.اخلاق و کردارش هم گویا علی الدوام مورچه ملخی است. کُشتِ یارش شدم که گربه را همان دم حجله بسمل بلکه شقله پقله کن.افاقه نکرد.خریت که ارثی نیست.به لیاقتست.چه کسی لایق تر از فریدون؟

 

دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391 | 9:15 | محسن رضوانی |

برادرت یک چارپایه را مثل آدمیزاد نمی تواند نگه دارد.ابوی تان اگر به جای تولید او،یک آبسردکن خیرات کوچه می کرد،اقلّ کم دوزار باقیات الصالحات عایدش میشد.هم دست و بال مرا ناقص کرد هم چراغانی محله را.

اگر نقل غیرت و حلال و حرامی نبود،خودت را می نشاندم وسط کوچه،با آن حسن بی مثالت محله را تزیین کنی.ابروهایت جای طاق نصرت،رشته ی دندانهای سیم کشی شده ات عوض چراغانی. عجالتا برای اهل کوچه که میسر نیست،برای دل من، از پشت شیشه ی بهارخواب،یک ریسه بخند.

چهارشنبه چهاردهم تیر 1391 | 1:44 | محسن رضوانی |


اگر از من بپرسی ،زبان خارجه را باید همان خارجه یادگرفت.باید در اتمسفر همانجا فک زد . به قولی، فشار شپش است که به روباه، شنوگری یاد می دهد.

اینکه هرصبح، ناشتا بکوبی بروی سه راه پیاله، پهلوی فلان مادام ،آخرش هم بعد کلی جان کندن"his eyes  " را، «چشمان هیز» ترجمه کنی ، ستم است جان شازده!

عوض اینها،نگاه های معنی دار مرا ترجمه کن

دستور اطوار مرا یاد بگیر

دیلماج چشم های من باش

یکشنبه هفتم خرداد 1391 | 23:36 | محسن رضوانی |


من که لیل و نهار، پای مغازه ام و مجال تفحّص ندارم. اما تو شازده! تو که چشمان عسلی ات را با دفترکتاب سنجاق کرده اند، بگرد توی این کتابها، تهدیگ مطلب را درآور ببین بالاخره این «شویی» ترجمه اش چه می شود. چه اعجازی توی این چار تا دانه حرف خوابیده، که به این قاعده، قابلیت ترکیب سازی دارد.

علی سبیل المثال، "زناشویی" چه خط و ربطی می تواند با "اطوشویی" داشته باشد. یا اینکه چه مشترکاتی می توان پیدا کرد بین "پولشویی" و "فنگ شویی".

بگرد و خبرمان کن شازده!

ما که گاوگیجه گرفته ایم

جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 | 17:39 | محسن رضوانی |

قیصر، حسرت به دل ماند اینکه کسی از او حال بالش را بپرسد.

ما اما

با "امیری" جور دیگری تا میکنیم

میلیون بار میپرسیم:

استاد!

بالت چطور است؟

سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 | 0:20 | محسن رضوانی |

حالیه را نمی دانم.لکن ما که مدرسه می رفتیم،در دبستان «شکوه همایونی» ناظمی داشتیم که هر نوبه، خبط و خطایی سر میزد از احدی، طپانچه ای حواله ی بناگوشش میکرد و میفرستاد پی مادرش،با او بیاید مدرسه...

ناظم خوش انصاف روزگار!مادر ما نای و پای آمدن و ایستادن ندارد.ما خطاکاران را به پدرمان - علی - ببخش

سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 | 11:30 | محسن رضوانی |

بله عرض میکردم

یکی مثل من که از فرط ادب،جان به جانش هم کنی کلام رکیک از دولبش درز نمی کند،یکی هم مثل سهراب که حرف یومیه اش،فحش های چارواداری ست. هرچه در شلوار جین من شکاف است در الفاظ این پسر،حرف کاف است. پنداری ،کلّهم اجمعینِ لیچارهای عالم را روی زبانش خالکوبی کرده اند.پدرسوخته به همه زبانی هم فحش از بر است.

من اما –حالا که آداب،دست و بالم را بسته – حین مرافعه، از فحش های سالم استفاده می کنم. دری وری هایی با منشأ گیاهی. اینجوری، هم پرهیز داده ام از عوارض جانبی،هم دهن به لجن باز نکرده ام.ذیلاً نمونه هایی تقدیم شده است:

خارشتر

خارمغیلان

گاوزبان

بومادران

انگبین

باقالی

خردل

خرزهره

سوسن کوهی

تخم ترتیزک

تخم گشنیز

هندوانه ابوجهل

شلغم

گزنه

گندنا

میخک

مارچوبه

کرچک

جمعه هجدهم فروردین 1391 | 18:47 | محسن رضوانی |

هرنوبت، فوتوی سه در چهارت را توی کیف پولم میبینند،با سرکوفت و سرزنش،اعصابم را به سیخ می کشند

یا تو خوش قیافه نیستی

یا قاطبه ی این شهر کج سلیقه اند

چشم هایت اما گواهی می دهند دومی به یقین نزدیکتر است

دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 | 1:35 | محسن رضوانی |
 

اخبارتمام شد

.  .  .  هنوز اما

گویا متاثر از گزارشها

اتمسفر ذهن او سیاسی بود

من فکر و دلم هواشناسی بود

من در پی پیش بینی بارش

من درپی ابرهای با برکت

او گرم فلان جناح،بهمان لیست

او غرق گروه و حزب و کاندیدا

قدری که گذشت رو به من پرسید:

در خط کدام جبهه ای؟ گفتم:

یک جبهه ی پرفشار باران زا

 

 

جمعه پنجم اسفند 1390 | 0:12 | محسن رضوانی |
 

جرّ و منجر کردن با احمد کبری خانم ،عایدی ندارد حاج آقا! حرف را باید به او تنقیه کرد که آن هم فعلاً میسّر نیست.

طفلکی پیرزن ،چه لعبت های آفتاب ندیده ای را از همین محله ی خودمان برایش تکه گرفت.قبول نکرد.عشق صبیه ی آمیزفلاح، حسابی کر و کورش کرده.به همین برکت قسم،چقدر برایش روضه خواندم که اینها در قد و قواره ی تو نیستند. لقمه را قاعده ی دهانت بردار.آمیز فلاح،گربه ی عمارت شان مستطیع و واجب الحج ست.یک روز خرج مطبخ شان قوت سال شماست... گوشش بدهکار نیست.

دین و دنیایش شده ته تغاری آمیزفلاح.زلفش را که بلند کرده هیچ،مسجد هم نمی آید.روی گاری را هم داده خطاطی کرده اند:

"فلاحُ خیر حافظا و هو ارحم الراحمین"

می ترسم به کفریات بکشد کار این جوانک یالغوز.

دعایش کن حاج آقا

 

جمعه بیست و یکم بهمن 1390 | 0:57 | محسن رضوانی |
 

 

سعیدِ رباب، نبش هزارتختخوابی، لیموناد و کمپوت می فروشد، صدایش میکنند: آقا دکتر

حسینِ عمّه ، پای سینما فلور ، بلیط پاره می کند،بهش می گویند : آرتیست

پسر سِد خانوم، دو بار صحن امامزاده یحیی،مکبّریِ نماز کرده، شده است : آشیخ

آنوقت به ما که با قرض و قوله ، جان کنده ایم،کارآفرینی کرده ایم، واحد زنبورداری زده ایم، می گویی :پسره ی پشه باز

عیبی ندارد پدرجان! پیشانی نوشت ما از همان ابتدا شلغم بود

 

چهارشنبه پنجم بهمن 1390 | 0:11 | محسن رضوانی |
درباره وبلاگ

عصفور
ذی روحِ بی قرار

اشاره:افراد،اسامی، اماکن و عواطف مذکور در قجری نوشته های این وبلاگ، کاملا خیالی بوده و وجود خارجی ندارد.
لینک دوستان
امکانات وب