رستاخیز...رختاویز
زل زدیم به رختاویز خانه و تا حدودی ارتجالاً، بنا کردیم به سرودن شعر ذیل.
تقدیمش میکنم به همه ی رختاویزهای جهان و ایضاً به رسم عیدانه، به کلهم اجمعین خواننده های عصفور.در پناه حجت خدا (عج)
بدون اینکه کسی را زخود برنجانی
تو با تمام جهان دست در گریبانی
تو سرو خانه ی مایی جناب رخت آویز!
که گفته روح نداری؟ که گفته بیجانی ؟
به شاخه شاخه ی تو برگهای رنگین ست
به ویژه موسم سرما و فصل بارانی
قبای لیلی و دستار من در آغوشت
تو محرمی به همه، مرد و زن نمیدانی
همیشه چرک نویس سروده های مرا
جلوتر از همه ،از جیب من تو میخوانی
کلاه رفته سرت بارها و با این حال
توهیچگاه مرا از خودت نمی رانی
ندیده هیچکسی یک دقیقه بنشینی
خمی به ابرو و چینی به چهره بنشانی
دمی نشد که تو دست از وظیفه برداری
نشد که کار کسی را کمی بپیچانی
تعجب است چرا کتف تو نمی افتد
چقدر ساکت و سخت و صبور می مانی؟
هرآنچه را که گرفتی به قرض ،پس دادی
ازین لحاظ ،تو سرتا قدم مسلمانی
هنوز هیچ لباسی نکرده پشت به تو
اگر غلط نکنم قبله گاه ایشانی
تمام زحمت من- ای رفیق- گردن توست
چقدر عاطفه داری! چقدر انسانی !