با این نشانی دادنش!

 

پدرآمرزیده بجای اینکه بنویسد «همکف» نوشته:« GF».به خیالش با این فرنگی بلغور کردن ها،کسی قاطی آدم می شود.پسره ی نوکیسه،تا دیروز چلغوز را عوض تافتون می گرفت، اخ تف را جای شاهی سفید؛حالا که به پول رسیده،زبان مادری فراموشش شده.

از آنجا که از آسانسور،مثل مار غاشیه می ترسم ،یکساعتْ شیرینْ،همه ی طبقات آن برج خراب شده را گز کردم.از هر دیّارالبشری پرسیدم جی اف کجاست،یا کجکی نگاهم کرد،یا لبش را گاز گرفت ٬ یا مثل آن ضعیفه ی نسبتاً محترم،نخودی خندید و توصیه کرد با این ریخت کلنگی که من دارم عقب جی اف نگردم.

پیاله ی جفتْ زانوها، از بیخ قلوه کن شد.خدا دودمانت را دود کند مردکه ی هَوَنگ!

 پ.ن: حذف شد

بعد از حسین خانه ی شادی خراب باد

 

 

بعد بوق و اندی، این دو خط را اینجا قلمی می کنم بلکه رفقا بخوانند و فکر نکنند بیرون نرفتن فلانی از بی چادری است.عزای امام غریب ،دل و دماغ نمی گذارد برای احدی.نه برای من که برکت خدا،به همه ریخت معاصی،شهره ی عرشم الّا حرمت نکردن ماه عزا؛ نه برای شازده که این روزها روی چشم های پف کرده اش،پنداری پارچه زده اند:"بفرمایید روضه"

تا اطلاع ثانویه – اقلّ کم بعد هفتِ امام- کرکره پایین

سوغات شاه علیل

 

نوشته بودی می خواهی آکتور سینما شوی.اظهارنظر نمیکنم چون تجربه هنرپیشگی ندارم.در تمام عمر،تنها یک فقره در تعزیه ی حاج حبیب آقای ناظم بکاء، عیال وهب نصرانی بودم که البته شأن و مرتبه ی تعزیه ،تومنی صنار با آکتوری صحنه توفیر دارد.لکن دریغم میآید این چند قلم توصیه ،زیر زبانم خیس بخورد:

-دلخوش به کالج و آموزشگاه نباش.به هر کی هرچی داده اند از توی گهواره داده اند

-هر رُلی را قبول نکن.دیو و دلبر و کولی و قاتل و دیوانه را بگذار الباقی هنرنمایی کنند

-تن به اُرد های شکمی گریمور ها نده.بزک دوزک ،کسی را ستاره نکرده.

-ترجیحاً با این بچه مزلّف های بلااستحقاق که قبای سجاف قصب می پوشند و زلف پاشنه نخواب می گذارند همبازی نشو.قاطبتاً سر و گوششان می جنبد

-سینما سینماست.ملحفه ی شُل با آهار سفت نمی شود

-و نهایتا: بایگان باش٬ نه رایگان.ملتفتی که؟

تجویز نسخه های مزخرف

 

چه میشد می چشیدم مزّه ی سوپ لبویت را

به یک بوسه ، دوا می کردم آن درد گلویت را

 

من و تو سهم دندانگیری از این سفره ها داریم

تو سرما خورده ای، من حسرت دیدار رویت را

 

خودت می دانی شازده

 

 

در مورد قسمت زنانه،خالی الذهنم؛لکن در مردانه ی مستراح مسجد شاه که ما توفیق آمدوشد داریم،در و دیوارنویسی، یک سنّت مألوف ست.خلق الله راضی نمی شوند حین اجابت مزاج،دستشان بیکار بماند.با یکی لولهنگ برمیدارند با دیگری سیاه مشق میکنند. یعنی هرکس گذرش میفتد اینجا،زائر و عابر و مسافر،یکی دو خط قلمی میکند گوشه ی مبال.خاطره ای،شعری،شعاری،مرده بادی،موعظه ای...خلاصه دریغ نمی کنند از ترشحات اندیشه و طبع شان.از تحلیل های سیاسی تا تصنیف های عشقی؛از توصیه در باب آداب تخلّی تا تحشیه بر مکتوبه های قبلی.

قصدم معارضه با مظاهر مدرنیته نیست جان شازده!ولی باورکن آن فیس پوکی که دوست داری درش اسم نویسی کنی، از روی همین مستراح مسجدشاه ساخته اند.یک عده که مبتلا به لینت قلمی اند نشسته اند دورهم،یا مطلب مینویسند یا به هم حاشیه میزنند.به یکی هم که ابراز علاقه می کنند شست نشانش میدهند که یعنی «لایک». طابق النعل با گرافیک دیواری نمره های مبال.

از ما گفتن بود

خودت می دانی

 

السلام علیک ایها الامام المشتی

از همان عنفوان «عصفور»، از همان موقع که رشته ی روبانش به مقراض جسارت این حقیر بریده شد،قصد نوشتن شعر نداشتم.هر شعری هم روی این صفحه ترقیم شده یا به دستور دوستان بوده یا از سر غلیان احساسات خودم.و إلّا دأب من اینجا،همان قجری نوشته هاست و بس.پست غزل زیر هم بهانه اش توصیه ی رفقا بود

تقدیمش می کنم به امام مشتی مردم ایران

 

شبیه مرغک زاری کز آشیانه بیفتد

جدا ز دامن مادر به دام دانه بیفتد

 

شبیه طفل جسوری که رنج داده پدر را

برای گریه اش اینک به فکر شانه بیفتد

 

درست مثل جوانی شرور و عاصی و سرکش

که وقت غصه و غربت به یاد خانه بیفتد

 

نشان گرفته دلم  را کمان ابروی ماهت

دعا بکن که مبادا دل از نشانه بیفتد

 

همیشه وقت زیارت ، شبیه پهنه دریا

تمام صورت من در پی کرانه بیفتد

 

شبیه رشته تسبیح پاره ، دانه اشکم

به هر بهانه بریزد به هر بهانه بیفتد

 

ولیِّ عهد دلم نه ، تو شاه کشور قلبی

که با تو قصه جمشید، در فسانه بیفتد

 

خیال کن که غزالم بیا و ضامن من شو

بیا که آتش صیاد از زبانه بیفتد

 

الا غریب خراسان! رضا مشو که بمیرد

اگر که مرغک زاری از آشیانه بیفتد  ...

 

 

این روزهای بازار

 

دکان کوچه مروی،«تعمیرلازم» بود،عجالتاً نقل مکان کرده ایم خود ناصرخسرو. بزرگ تر هست لکن حال محل سابق را ندارد.اینجا به نسبه سرم از قبل خلوت ترست.کاسب جماعت هم که خودت ملتفتی ٬وقتی بیکار باشد یا سنگ ترازو را وزن می کند یا موی اسافلش را می کَنَد. من اما مواقع فراغت،هزار و یک جور فکر خطور می کند به ذهنم.قبلِ ظهری، چشممان خورد به پاتیل های اسید حجره ی بغلی.شیمیایی فروش اند خانوادگیتاً. همین طور که نگاهشان می کردم ذهنم آمد اگر یکی از این ها را خالی کنم روی ماهتان،با این حُسن خدادادی که دارید،تازه می شوید انسان معمولی.

راستی شازده!محض اطلاع: نمره ی تلفن دکان ٬همان است که بود

 

نا امیدمان کردی

روا نبود عایدیِ سه ماه جان کندن در خیاطخانه را برداری گوشی بخری. غرض، شنیدن صدای ما بود که با همان ماسماسکِ چراغ قوه دار هم محقق میشد.اگر هم فکرکرده ای "سیب گاز زده" ی روی گوشی،تاثیری در لهجه ات دارد اشتباه می کنی.اصلا تمام بدبختی اولاد آدم از همین سیب نیم خورده است شازده! از همین جای دندان های خانبابا (ع).صبر کرده بودی چهار صباح دیگر، درسته و گاز نخورده اش نیز پیدا میشد. میوه های دیگرش هم.

باسمک تعالی

باسمک تعالی

تا اینجا هم آقائی کرده ای که با آن همه خبط و خطا،تشتک دل مان را برنداشته ای و تشت رسوایی مان را روی بام نگه داشته ای. و الّا با این توبه های آبدوغ خیاری ما که عینهو کش تنبان حاجی، دم به دقیقه باید سفتش کنیم ،هر که بود صبردان ش خالی می شد.

شب قدری، مصحف ت را چارطاق باز کردم روبروی صورت.روضه خوان یک دقیقه آنتراک داد هرچه حاجت داریم جاری کنیم روی زبان.ورپریده – از خجالت یا هرچیز دیگری -بند آمده بود.از آنجا که می دانستم وبلاگم را میخوانی ،همه ی آنچه بنا بود آنجا به زبان بیاورم اینجا برایت می نویسم:

قربانک إنی کنت من الچاکرین

لبریخته های قبل از سحری

 

خاطرش جمع و دلش قرص و خیالش تخت است

هرکه تسخیر کند قلب تو را خوشبخت است

 

 بس که پر کرده شمیم نفَست «شمران» را

بین آزادی و دربند،گزینش سخت است

هنری بهتر ازین؟

...اتفاقا پیش پای شما عمو جان،به صبیه ی محترمه می گفتم. منیژه همان دیپلم طبیعی کفایتش بود.کنکور دادن وجه عقلانی نداشت.آن هم ادبیات فارسی و بعدِ آن همه مصیبت.پنداری پسرهایی که دانشگاه، ادبیات خوانده اند کجا را گرفته اند که دختر ها بگیرند.خاصه که برای اینها شوهر رفتن،قضای محتوم ست- و لو کنتم فی بروج مشیدة.

دختر،خوب است هنر یاد بگیرد.علی سبیل المثال،خوب آشپزی کند.نه اینکه مدرک را قاب بگیرد بالای طاق، آنوقت از همه ی میراث خانه داری، بُن شن انبار کردن بلد باشد و بس.سوای پخت و پز،خیلی هنرها هست.همین پری بند انداز؛تصدیق شش هم ندارد منتها فوت و فن مشاطه گری را چنان خوب از بر است که انگار لیسانسیه ی مرمت آثار تاریخی بوده و مدرکش را رئیس سوربن توقیع کرده.اسکناس چاپ میکند پدرسوخته.پیرزن که از یونیت اش بلند می شود هنوز امید معشوقیت دارد.

حالا هم طوری نشده دخترعمو!با آن قیافه ی برزخٌ لایبغیان،اوقات الباقی را تلخ نکن.قبول نشدی فدای سرت.دانشگاه را قلم بکش.فکر هنر باش.

عریضه

جناب مستطاب،همساده ی گرامی،حاج من باقر تُف کار

بعد از تحیات

پیرو صحبت فقره پیش که سرپایی در گرمابه ی گلشن صورت پذیرفت، مؤکداً معروض میدارد از همان برج دوازده سال منقضی، که حجره ی سماورسازی جنابعالی به دست با کفایت آقازاده ی نسبتا محترمتان تغییر کاربری یافت و به "بنگاه شادمانه" مبدّل گردید، گذر مرشد اسماعیل شده است عرصه ی جولان جماعت لات و هرزه. چارکنج محله را غربتی های شترخانه و پاپتی های نوکیسه ی اطراف برداشته اند.به بهانه ی قرتی خانه ی کذا می آیند لکن متعرّض نوامیس مردم می شوند.

خدا به سر شاهد است چقدر خانواده ها به این کمترین متوسل شده اند تا اقدام عاجل کنم.صبیه های آمیز ممصادق درشکه پز آمده اند گفته اند.متعلقه ی حاج حبیب آقا آمده است گفته است.همشیره ی سهراب لبویی آمده گفته.منزل حاجی قانع همین طور.کلّهن اجمعین در مضیقه اند بندگان خدا.  حرف هم که می زنیم ناخلف حضرتعالی ،درشت بارمان میکند...عهد کلاه مخملی ها کلاف پیچ شده ٬رسم غیرت که ور نیفتاده.یقین کنید اگر زور بازو مهیا بود مصدّع شما نمی شدیم ، مباشرتاً عمل می کردیم.

بناءً علی هذا، این فدوی به عنوان ثقه ی نوامیس محل و مرزبان غیرت اهالی،تقاضامند است نسبت به جمع آوری هرزه خانه مزبور و ریقوباشی های هیپی اش اقدام عاجل کنید و الّا چنانچه مرافعه، به فحش عِرضی کشید گلایه ور نباشید.

والسلام

عصفور.غرّه رمضان المبارک

بی عنوان

 

برای پیشوند "دکتر" همانقدر ارزش قائلم که برای توضیحات روی جعبه ی پرتقال که "پرتقال شهسوار سفارشی فلان..."

جلال آل احمد

پ.ن: بگذارید به حساب سوختگی مفرط بینی بنده

برای آیات القرمزی

خبر شاعره ی بحرینی که آمد ، تنم یخ کرد.آن قدر متورم شد این سیب گلو که بلع، یادمان رفت. دلم راه نیامد چیزی غیر ازین بنویسم.عقلم، وجدانم و البته احساسم رخصت لاطائلات همیشگی را نداد.بلادرنگ غزل زیر را ساختم.

تقدیمش میکنم به زهرای مرضیه(س) و دختر دربندش: آیات القرمزي

 

از ابتدا تـــا قیامت،اســـــلام مدیــــــــــون زهــــراست

اســـلام نه ،آفرینش ،عمــری ست ممنـــــون زهراست

نصف جهــــــان وامــــدارِفریـــــاد خـــــــاموش حیدر

آن نیمه ی دیگرش نیــــز،همواره مرهــــون زهراست

از دین و آئـــین احـمد، مانــــــده اگر آب و رنـــــــگی

از اشک چشمان بانوســـت،از رخت گلگون زهراست

دیــــــروز اهــــل ســـــقیفه ،امــــــروز آل خــــــــلیفه

فرقی نکرده ســت دشمن،این حرفِ اکـــنون زهراست

آتش همــان آتش ست و ٬سیلی همـــــان ضرب سیلی

همشیره!طــــاقت بیاور...این صبر،قـــــانون زهراست

در سینه ای که علی هست،زخم و جراحت طبیعی ست

خون تو آیات آیـــا ، قرمز تر از خون زهراســــــــت؟

 

پ.ن: ضعف این شعر رو ٬ هم با علم حضوری و هم از رهگذر لطف دوستان درک میکنم.اما گریز و گزیری از گفتنش نداشتم.ببخشید م لطفن.

پ.ن ۲: یک نیمایی هم برای آیات القرمزی سروده ام.اینجا بخوانیدش.

به جای "بهاریه"

آلرژی از عارضه های بهارست و اگر نباشد خلاف بدیهی.شاخ و دم هم ندارد.یکی کهیر میزند؛ یکی خارش میگیرد.یکی حبس البول می شود.یکی متصل به عطسه ،بینی بالا میکشد ؛یکی هم مثل این کمرشکسته، یبوست فکری می آید سراغش.اصلا وقتی بهار خودش سر تا پا شعر است همان بهتر که دهان شاعر گِل مال بماند.

اولین مکتوبه ی سال تازه را گذاشتم برای "اول اردیبهشت ماه جلالی".امروز ،روز زیارت مخصوصه ی شیخِ همیشه شابّ شیراز،سعدی علیه الرحمة است.  –حَشَره الله شیعیّاً یوم القیامة.

پروردگار مدد کند سال "نود"، زودازود افاضه میکنیم.و لو در وقت اضافه.

زیاده جسارتست.

رستاخیز...رختاویز

منفرداً درازکش بودم منزل، که کلافگیِ تنهایی، عارضمان شد.نه شنیدن تصنیف های بدیع زاده افاقه میکرد جهت رفع ملال، نه خواندن این جریده های دریده گو.

زل زدیم به رختاویز خانه و تا حدودی ارتجالاً، بنا کردیم به سرودن شعر ذیل.

تقدیمش میکنم به همه ی رختاویزهای جهان و ایضاً به رسم عیدانه، به کلهم اجمعین خواننده های عصفور.در پناه حجت خدا (عج)

 

بدون اینکه کسی را زخود برنجانی

تو با تمام جهان دست در گریبانی

تو سرو خانه ی مایی جناب رخت آویز!

که گفته روح نداری؟ که گفته بیجانی ؟

به شاخه شاخه ی تو برگهای رنگین ست

به ویژه موسم سرما و فصل بارانی

قبای لیلی و دستار من در آغوشت

تو محرمی به همه، مرد و زن نمیدانی

همیشه چرک نویس سروده های مرا

جلوتر از همه ،از جیب من تو میخوانی

کلاه رفته سرت بارها و با این حال

توهیچگاه مرا از خودت نمی رانی

ندیده هیچکسی یک دقیقه بنشینی

خمی به ابرو و چینی به چهره بنشانی

دمی نشد که تو دست از وظیفه برداری

نشد که کار کسی را کمی بپیچانی

تعجب است چرا کتف تو نمی افتد

چقدر ساکت و سخت و صبور می مانی؟

هرآنچه را که گرفتی به قرض ،پس دادی

ازین لحاظ ،تو سرتا قدم مسلمانی

هنوز هیچ لباسی نکرده پشت به تو

اگر غلط نکنم قبله گاه ایشانی

تمام زحمت من- ای رفیق- گردن توست

چقدر عاطفه داری! چقدر انسانی !

 

خروسک بگیری سهراب

خروسک بگیری سهراب !

همینکه میروی حمام ٬ لباس را نکنده٬ صدای انکرالاصواتت را می اندازی در سیب گلو و میزنی زیر آواز.عین خیالت هم نیست شاید بخت برگشته ای خیر امواتش چرت میزند.

قربان رسول الله بروم.فرمود النظافة من الایمان اما نه به ثمن اعصاب الباقی.

یک چیزی دیده ای توی این فیلم ها که زیر دوش و کنج وان ٬ چهچهه میزنند. منتها خبر نداری این صنف قرو قمیش ها برای قواره های هزارمتری سلطنت آباد به بالاست. نه برای آلونک های قمرخانومی ِ پامنار به پایین.اینجا زیر لحاف سرفه کنی همساده ی بغلی٬ یک مشت "بهدانه" و چارتخم میریزد کف نعلبکی٬میرسد عیادت.

پس خواهشاً با آن صدای دورگه و لهجه ی نخراشیده٬ عیش مارا منغص نکن.

زیاده باعث زحمتی

یا علی

تکرار نشود لطفا

من از این قِسم قرتی قربیلک بازی ها بلد نیستم عزیز! هفت پشت من هم بلد نبوده.قبول کن این غربتی گری ها را درآورده اند امثال ما را تلکه کنند.یک مشت جوانک عاشق را...

عوض این خنزر پنزر های فرنگی و خزعبلات فانتزی ،پولش را می رویم سیدالکریم، کباب-ریحان.این صنف ادا اطوارها را بگذار برای لیموناد خورهای بالا نشین.اینها برای بچه های "شاپور" به پایین ، نه تنها یک جور زیاده خوری حساب میاید، کسر شأن هم هست.

بناءً علی هذا ، قلوه کـَـن بکن از ذهنت این تخیلات کلنگی را.غیرمودبانه اش را بخواهی، میشود : زهرمار و "ولِم تایم "

تست کنکور مصر

 

رنگ حناست بر کف پای "مبارک"ت ؟

یا خون عاشقی ست که پامال کرده ای؟

 

پانوشت:اسم شاعرش یادم نیست.از قدماست

نیل، عصا می خواهد

این روزها ٬ آشوب تر از پسکوچه های مصر ٬ دل زلیخاست.

کجایی عزیز !؟

عجب گیری افتاده ایم

آخرش ملتفت نشدم این استخوان درد ما بخاطر آن فردین بازی کذایی و خرحمّالی تاریخی مان بود یا این سرمای گداکُش روزهای اخیر...

هم قفسه ی صدری مان درد میکشد ،هم عمود فقرات مان ، تیر . عینهو فقره ی پارسالِ اخوی تان. جمعه ای ، پیگیرش شدم نوم و نشان جناب دکتری را که علاجش کرد بگیرم. نشانی اش را نمی دانست. بین پامنار و پاچنار دو به شک بود. شهرت ش را گفت : ترابی. و اینکه از فرنگ برگشته و فلان و بهمان.

زیاده بر ده بار، صدوهیژده را گرفتیم بلکه نمره ی این پدرمرده را پیداکنیم.نشانی می خواست و یا دست کم، اسم کوچک.

شازده جان! من که هرچه به آن قارداش دیلاق ات التماس کردم اسمش را بگوید پرت و پلا جواب داد.بلکه حرف تورا بفهمد.بی زحمت سوال کن اسم دیگری غیر از "فیزیو"  یادش نمی آید؟

گنج ها در خرابه ها هستند

 

 

من بر آنم که قافیه بودن عشق با دمشق اتفاقی نیست

می پژمریم و ثانیه ای گل نبوده ایم

معقول که نگاه می کنم میبینم تو پای من غنچه سوز می شوی.سوخت می روی. خاصه حالیه که بیکار شده ام و دریچه ی همان آب باریکه را هم گِل مال کرده اند.

این شبها تفریح و تفرّجم ،شده است ولگردی،حوالی سه راهِ "پیاله".کاج و بوته های بزک شده ی ارمنی ها را تماشا می کنم.یک سیر لبو می خرم و منفرداً بنا می کنم به گز کردن طول کوچه ها. حالا اگر قدر چینه دان گنجشک عقل معاش داشته باشی می روی سراغ کسی که لولهنگ ش بیشتر آب بردارد.باور کن عشق و عاشقی قدر عرقگیر اخوی شیرین عقلت کارایی ندارد.دست کم آن عرقگیر آبی آسمانی به یک دردی خورد.هواکش خانه تان را کور کرد بلکه دیگر مکتوبه نفرستم. عاشقی مال از ما بهتران است شازده.این زیاده خوری ها به ما نیامده عزیز!باور کن...

باقی خدا

منتظر نامه ی ناز کشانه ات هستم

غمش از هرچه شادی دلگشاتر

 

یکم) بگذار همین غرّه ی ماه عزا- همین اول محرّمی – خیالت را راحت کنم.چاکرت ، توی تمام عمرش سنگین تر از بیک و شمشیرنشان بلند نکرده.یعنی هیکل ریقی ام رخصت نداده که سنگین تر بلند کنم.خیلی هنر کرده باشم قازی کره-پنیری که والده، صبح به صبح برایم می پیچد را سفت می گیرم بلکه از لای انگشت های کارگری ام نیفتد.... .علی هذا، توقع بیجا نداشته باش. این کَت و گُرده ی من، جان و جثه ی رفتن زیر علامت 21 تیغه را ندارد.آنقدر ها هم رشید و چارشانه نیستم که ناظم تعزیه ، گلچینم کند برای "علی اکبر خوانی ".

پس تو را بخدا ، تو را به سفره ی سه شنبه های خانجان ت ،محض پُز دادن و قیف آمدن جلوی باجی ترشیده های محل ، ما را خجالت کُش نکن. ما همین که پای بساط چای ، بست بنشینیم و با نوک انگشت،شیر سماور را چپ و راست کنیم ، مأجوریم.باور کن حضرت هم راضی تر است.

 

دوم) خوب که نگاه کنی هر صنفی به سیاق خودش، حرمت داری می کند توی این ماه عزا.بازاری و خرده فروش وپاسبون و مطرب و ساقی و قدّاره بند و کلاه مخملی هر کدامشان آبرو داری میکند به طرزی.جماعت قلم به دست هم به طریق اخص.اصلا قاطبه ی جماعت قلم به دست،فدای دست قلم سقای کربلا. پس عجالتاً مکتوبه نگاری تعطیل. عاشق و معشوقی که سرشان به تنشان بیارزد،این روزها فکر و ذکرشان،سیاهی عزاست.

باقی وفا

دعا

یک شعر آلوده

در این دیار ســـربی ، یک استکان، هـوا نیســــــت

درد و غم و مرض هست، یک جرعه ی دوا نیست

مــعشوقه هـــای این شهر بر چهره، مــاسک دارند،

احــــــــوال عــــــــاشقان نیز، چندی ست روبِرا نیست

فرهـــــــــاد آسم دارد ، خسرو، ســـــــــــــیاه سرفه

هیچ آدمی به فـــــکرِ شــــیرین بینوا نیســـــت

"اطفــــــــال و ســــــالمندان" در خــــانه ها اسیرند

ویران شود هر آنجا ، غوغـــــای بچه ها نیســــت

تـــــاوان دیـــــــدن تو ، سنگین تر از جریمه ست

من زوجم و تو فردی ، این شهر جــــای ما نیست

کروکی

 

حالا دیگر-به قول شیخِ مسجد – "مشارٌ بالبنان " شده ام.فارسی اش می شود انگشت نمای اهالی. من را که می بینند نخودی می خندند و درِ گوش هم، فیش فیش میکنند.به خیالشان، دارم با نوار خالی می رقصم. چه توفیر؟ التفات کنی و نکنی، معلومم شده کروکی را درست آمده ام.بگذار الباقی، درشت بارمان کنند

پروگرام این روزها

 این عیال میرزاجعفر ،نذر هرساله اش است که زیارت مخصوصه برود خراسان.هر فقره، حاج خانوم های ختم انعام را بانضمام صبیه های ریز و درشت شان ،قطار میکند می کشاند پی خودش، پابوس امام غریب. با امروز، شیرین یک هفته می شود که  محله، از سلسله ی جلیله ی نسوان خالیست. کلهم اجمعینِ کوچه، از سر حمام گلشن بگیر تا پلّه ی مشیرسلطنه، عرصه ی جولان جنس خشن است.شده است یک پا عزب خانه. چشم کار میکند طول کوچه را کپّه کپّه ،" نر" قُرُق کرده.گعده می گیرند، چپق میکشند،آب-سیرابی تلیط می کنند.

خدا گواه که روا نیست شازده، توی مسافرخانه های سرشور،پنجره ی رو به حرم را باز کند تخم مرغ عسلی و کره حلوا ،چاشت کند، ما اینجا، شام و ناهار یک "گالینا بلانکا" را با انگشت شست پهن کنیم روی یک کف دست بربری ،به ضرب کانادا درای سمبه کنیم توی گلو.دلمان هم خوش باشد خوراک برّه میخوریم.

خیالی نیست.دعا فراموشش نشود کفایت مان است

 

 

 

 

به بهانه هشتم آبان...سالگرد دکتر امین پور

حالیه که این دست نوشته را مرقوم میکنم سه سالی میشود که "قیصر" سرش را گذاشته روی زمین...خبرش را که تلگراف کردند یک غم بزرگی به قاعده ی "ایر بگ" این اتول های جدید افتاد توی گلوی مان.مثل سلاطون٬ انگار چار قبضه ، من حیث المجموع مان را دوره کرده بود. این غزل را همان روز گفتم .کاش تا حالا ها نیز پیش مان می ماند

 

 

امشب دگر چشمان سرخش ٬تر نخواهد شد

 هم صحبت تنهايي اش، دفتر نخواهد شد

 

بر پشت جلد چشم خود امضا زد و خوابيد

 پرواز يک شاعر از اين بهتر نخواهد شد

 

بالت چطور است اي کبوتر؟ هيچ مي داني

 ديگر کلاغ غصه و غم پر نخواهد شد؟

 

يادش بخير آن روزها، آن روزهاي ناب

اين بازي پر ماجرا از سر نخواهد شد

 

تو شعر مي خواندي و ما گردت سراپا گوش 

اين حلقه ديگر بي تو انگشتر نخواهد شد

 

روبان مشکي، گوشه ی سمت چپ عکست

مشکي تر از رخت غزل ديگر نخواهد شد

 

مرگ ستاره کذب محض است اي پيامک ها!

اين بار ديگر حرفتان باور نخواهد شد

 

قيصر به سختي زاده شد، تاريخ مي گويد

گيتي دگر بر چون تويي مادر نخواهد شد

 

تا روح تو آزاد شد، روم غزل لرزيد

ديگر براي ما کسي قيصر نخواهد شد

 

حق استاد

روزگار مدرسه، آموزگاری داشتیم ماه ؛دایرة المعارف مرام و معرفت.صرف و نحو می گفت اما نه فقط. خیلی درس ها میشد یاد گرفت از رفتار و سکناتش. اهل قائم شهر بود منتها تهران زندگی میکرد.

چند روز پیش به بهانه ای رفتم دبیرستان.هنوز همانجا تدریس میکرد.آنقدر از دیدنش ذوق کردم که بی اختیار از قریحه ی الکنم غزلی تراوش شد.این إخوانیه را تقدیم میکنم به "رضی محمدی کوچک سرایی"

 

ته-چهره ات شبیه به اقیانوس، ته-لهجه ات ترانه ی باران ست

چون باغ های پرگل قائم شهر، در چنته ات شکوفه فراوان ست

 

لبخندهای پرکششی داری، نه کهنه می شوند و نه تکراری

در بین آن محاسن انبوهت ، چون چشمه ای میان گلستان ست

 

گوشم به صرف و نحو شما امّا، چشمم همیشه محو تماشایت

تجزیه ی نگاه شما مشکل ، إعراب جمله های تو آسان ست

 

تو گرم درس جامدی و مشتق، من بر صدای دلکش تو مشتاق

تو از ادات جازمه می گویی، دل در ادای حق تو حیران ست

 

درمان بیقراری این قلبی، در عین حال، علت آن هستی

قدری نگاهمان کن و تسکین ده، إعلال قلب بنده به إسکان ست

 

با ترکه ای به محکمی لبخند، از چوب خیس نارون احساس

آموزگار خوش نَفَسی چون تو، تنها امید طفل گریزان ست

 

از لحظه ای که زاده شدی انگار، "کوچک سرا" عوض شده عنوانش

آری؛ هرآن کجا که شما باشی ،آن سرزمین سرای بزرگان ست

 

ماذا علی صدیقک في الدنیا، أن لایصاحب أحداً، کلّا

یعقوب بچه های فراوان داشت، یوسف ولی ستاره ی کنعان ست

(15)از من به شازده

منیژه ی عموذبیح برای من مثل خواهرست تا دخترعمو.با اینحال محض اینکه خیالت راحت شود قسم میخورم نرفته بودم خانه ی شان.

قضیه این بود؛از بعد آن مرافعه ی کذا با اراذل دروازه غار، افتادند پی ردّم، بلکه تقاص تک و پوز خونین شان را بگیرند... حق شان بود. دندشان نرم ،میخواستند بیخود جلوی دبیرستان دخترانه ولگردی نکنند.(۱)بادنجان های زیر چشم شان، عبرت الباقی جمعیت هییز و هرزه.

رفقای زنبورکخانه، خط و خبر فرستادند که چندصباحی آفتابی نشوم.نخاله ها بو کشیده، کوچه را پیدا کرده بودند.پی سوراخ موش می گشتیم که معلوم دار شدیم احمد زیور خانم اینها، ساک را بسته برود امارات. میرفت فوتبال کردن ایران و برزیل را تماشا کند. ما هم تذکره ی مان را دادیم مُهر کنند همسفرش شویم(۲). خانه را خبردار نکرده، سوار طیاره شدیم.(۳)

آنقدرها هم که تعریف می کنند قشنگ نیست.جایی شبیه همین مولن روژ و چارراه استانبول و آب کرج خودمان... .همان لاله زاری که با هم پیراشکی و دوغ خوردیم خاطرت هست؟ شبیه همان منتها بجای چنار و زبان گنجشک، انگار کن پر از نخل باشد.

روز دوم بود که گفتم خانه را خبر کنم والده نگران نشود.طبق معمول نمره ی لبنیاتی عیوض را گرفتم.سپردم بگوید فلانی رفته ابوظبی. پدرآمرزیده شنفته بود: عموذبیح.

بگذریم...خودت که خوبی؟

-------------------------------------------------------------------------------

(۱)سیب زمینی که نیست.گردن است.رگ دارد

(۲)فوتوی تذکره٬ضمیمه است نگویی بلوف زده ام

 

(۳) از طیاره برایت دستمال فرنگی و خرده ریزهای جالب آورده ام.بیا ایوان پرت کنم بگیر